فقط یک یادداشت

دلم می گیرد. وقتی که در خیابان قدم میزنم. وقتی که به آسمان نگاه می کنم. وقتی که می خواهم به کسی نگاه کنم. آخر به این سادگی ها نیست. هر چیزی راه و روشی دارد، قانونی دارد. مگر می شود بی خبر زنگ در دوست را زد؟ مگر می شود بدون برنامه به سفر … [Read more…]

بسیار سفر باید کرد

همیشه از بچگی دوست داشتم هی برم سفر، مخصوصا سفرهای خارجی. ولی موانع زیادی پیش روم بود. موانعی مثل بی پولی، نداشتن پاسپورت، ندادن ویزا، سربازی نرفتن، وقت نداشتن، و از همه مهمتر باور نداشتن سفر. به هر حال سالها گذشت تا بالاخره تمام این موانع حل شدند و تونستم چندتا سفر کوچولو برم. تجربه … [Read more…]

ارتباط برقرار شد

خیلی وقت بود که چیزی ننوشته بودم. نمی دانم چرا. ولی حس می کردم که با درونم نمی توانم ارتباط برقرار کنم. در این مدت خیلی اتفاق ها افتاد. اتفاق های ظاهرا خوب، اتفاق های ظاهرا بد. من اسم آنها را می گذارم «اتفاق». آدم های مختلفی جاده ام را قطع کردند. با بعضی ها … [Read more…]

آرام نگیرم هرگز

همیشه یه جاده پیش رومه که نمی دونم آخرش کجاس. ولی خوب یه چیزی بهم امید میده که برم جلو. اونم جاده هاییه که جاده منو قطع می کنند. اون جاده ها هم مال مسافرای دیگس. هر کی واسه خودش یه جاده داره. بعضی وقتا از جاده یکی خوشم میاد و توی تقاطع توقف می … [Read more…]

قلمرو من کجاست؟

محله، خیابان، شهر، کشور، زمین… هر کسی برای خود قلمروی انتخاب می کند. هر کسی می خواهد در محدوده قلمرو خود حکومت کند. شاید یکی از انگیزه های فضانوردان تسخیر قلمرو موجودات دیگر باشد. یکی از دوستانم به من گفت: «چه دنیای کوچکی است. می توان دور آن را با دوچرخه رکاب زد.» با خود … [Read more…]

آدولف بی شرف (Inglorious Adolf)

همیشه دوست داشتم بدانم که چرا کسی هیتلر را نکشت تا دنیا از دست او راحت شود. بعضی ها می گویند که کسی جرأت آن را نداشت. اما آیا مجنونی پیدا نشد که ترس نتواند بر او غلبه کند؟ لابد در آن زمان حکیمی وجود داشته که با خود چنین اندیشیده است: “هیتلر نیز بگذرد، … [Read more…]